تبليغاتX
خط----فاصله
دغدغه های کم و بیش روزانه من

خدا يا ميبيني چه زندگي قشنگيه! پس يه لطفي كن!آرامشو حفظ كن!

تهش:تمام سعيم اينه كه به اطلاع برسونم زندمه همين گوشه كنارا نفس ميكشم كه نه دنجه ونه راحت!اينوفقط محض دلخوشي خودم گفتم !

ته تهش: اينجا منو ميبره به سالهاي دور!اين هفته كه قم بودم نه غم غربت گرفتم نه ...فهميدم خيلي عوض شدم!هرچند پرديسم همون جاي سابق نبود ساكت بود و بي هويت و به طرز وحشتناكي يكدست شده بود!ديگه هرگز اينجا به روز نميشم!

هادي نگارش عزيز از اينكه يه ظهر خردادي چن سال پيش كمكم كردي واينجارو راه انداختي تشكر ميكنم!وقت كردي بين مشغله هاي زندگيت وبلاگتم به روز كن!

رييس خوبم ! ازين به بعد به همون روش نياكانمون باهات تماس ميگيرم نترس كفتر برات نميفرستم امروز ده تا پاكت نامه با ده تا تمبر خريدم! مطمئن باش اينجا خبري نيست منم يه چيزم نشده! يادته يه مدت رو اين شعر تيك گرفته بودم :حالمان بد نيست غم كم مي خوريم كم كه نه هرروزكم كم ميخوريم!دوباره روش تيك پيدا كردم!نگرانم شدي نه!حق داري!

سامان موحدي ومحمد منصوري ازينكه خواننده نوشته هايي بودين كه نه سر داشتن نه ته ممنونم!شما دو نفرو ديگه نميدونم به چه زبوني ازتون تشكر كنم!

و...

 همه دوستان خوبم هميشه شاد باشيدوسر به هوا

به زودي يه جاي ديگه يه جور ديگه...شايد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یک تلقینی خوشحال  | 

ای قطار

راهت رابگیرو برو

نه کوه فرصت ریزش دارد

ونه ریزعلی پیراهن اضافی...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط یک تلقینی خوشحال  | 

1.یادمه وقتی اینجا شروع به نوشتن کردم هدف چیز دیگه ای بود که به دلایلی اون که می خواستم نشد اصلا آدم تا وقتی تو دانشگاهه انگار تو عالم دیگه ای سیر می کنه حتی خیلی وقتا اون خود حقیقیش نیست با یه سری عقاید و تفکرات خاص اون دوره که بعدا که ازش بیرون میادو تو دنیای حقیقی قرار میگیره تازه می فهمه بعضا چقد پوچ و بی مقدار بودن!هرچندالان که خوب فک میکنم در طی اون جند سال فقط دنبال این میگشتم که زمان برام زودتر بگذره !تو این یه سالی که به اصطلاح خودم تو دنیای حقیقی قرار گرفتم (والبته مدتها طول کشیدبه خودم بیام )خیلی آدمارو دیدم خیلی برخوردهارو .......حقیقتش یه دفعه خیلی حقایق و شاید مصایب زندگی سرم آوار شد.خیلی وقتا دنبال مفری گشتم حتی خیلی چیزایی که شده بودن برام یه ارزو یایه خیال خام بهشون رسیدم.تذهیبو به طور حرفه ای دنبال کردم وبه جاهای خوبی رسیدم حتی یه مدت دنبال موسیقی رفتم شروع کردم به دف زدن که البته چون ضربش به قلمگیریما خراب می کرد ولش کردم .تواین مدت حتی نگاهم به دین به قرآن به خیلی از اعتقاداتم عوض شد حتی تو یه سری مسایل برگشت.خیلی چیزارو بوسیدم گذاشتم کنار وخیلی چیزا شدبرام یه اصل.گذاشتم تو رساله خودم تا دست نخورده باقی بمونه.از نظر کاری هم که به شخصه اصلا سخت نگرفتم یه چند تا آزمون و مصاحبه بود که تو دوره خودش برام شده بود یه معضل اکتفا کردم چون اساسا کار تو شهرستاناواسه خودش مصیبتی شده! کار کردن منم حکایت خودشو داره که تو پستای بعدی مفصلا توضیح میدم.خلاصه اینکه خیلی رو خودم کار کردم تا الان شدم این.نه اینکه چیز تاپی شدما! نه!ولی حداقل سنگامو با خودم واکندم میدونم از زندگی چی میخوام. باجرات میگم که در آُستانه بیست و سه سالگی ثبات شخصیتی پیدا کردم هرچند هنوزم خیلی از زشتی های جامعه آزارم میده وتحمل خیلی آدما برام سخته وهمنچنان درگیر بازی های قانونمند و بی قاعده زندگیم ولی تو اون قسمت زندگیم که برای خودمه ارامش دارم. قبلنا خیلی پیشتراز اینکه اینجا بنویسم حتی دانشگاه بیام تقریبا هر روزمو تو یه سررسید کوچولومینوشتم.دیگه برام شده یه عادت.نوشته هام انگار مثل دست راستم شده یه عضو بدنم.از حوادث خاص گرفته تاتالمات روحی و برنامه روز آِینده و حتی وسطاش جزوه کلاسی و شعرو نقاشی بچه هاهم میادتقریبا از هربنی بشری که دیدم یه یادگاری توش هست.الان که خوب نگاشون میکنم میبینم نوشته هام سر ندارن هیچ وقتم به تهش نرسیدم اماچون تو یه لحظه خاص زندگیم نوشته شدن خیلی دوستشون دارم خیلی وقتا میبرنم به سال های دور!.تو خوابگاه یکی از بچه ها همیشه تو کف سررسیدم بود یه چندباری هم که دستش رسیده بود از افاضاتش مستفیذم کرده بوداما هیچوقت نخوندش.تو خونه هم که از کنجکاوی های خواهر کوچولوم در امان نمونده!هرچند با اونم اتمام حجت کردم اما بازم نگرانم اگه مردم این دفترچه ها که دیگه تعدادشون از انگشتای دستم زیادتر شده چی میشن!یه جورایی قضیه برام حیثیتی شده!آدم خوب نیست هر چیزی به ذهنش میزسه رو کاغذ بیاره!اما بازم ترجیحش میدم به وبلاگ نویسی.این روزا به این نتیجه رسیذم همه چی سنتیش خوبه!مثل بستنی- موسیقی- ازدواج -نقاشی-دارم یه دوره عقب گرد تو زندگی تجربه میکنم. 2.از اول که آمدم بنویسم نمی خواستم این پست زیاد طولانی بشه که شد. اصلا اومدم از نمایشگاه بنویسم.نمایشگاه با خوبی و خوشی برگزار شد .بهتر از نمایشگاه برنامه های جنبیش بودو هر شب یه کنسرت موسیقی محلی که به دلیل مشغله هیچ کدومو ندیدم.البته جز موسیقی و رقص کردی که مثل همیشه معجزه بود.جز معدود نمایشگاههایی بود که همه چیزش خوب بود.خیلی از اقوام و دوستاموکه مدت ها بود ندیده بودم زیارت کردم ونقطه اوجشم شب آخر بودکه یه خانمی با یه بچه دوساله که بغلش بود می گفت همکلاس کلاس اولم بوده و با من رو یه نیمکت مینشسته ومن هنوز درکفم که قیافم از هفت سالگی تا حالا همین بوده آیا!عکسای نمایشگارو سر وقت می ذارم!(نمیدونم وقتش کی میرسه) 3.خیلی وقته می خوام یه جور دیگه بنویسم .نمیشه.می خوام سعی کنم زود به زود آپ کنم.بازم نمیشه!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط یک تلقینی خوشحال  | 

1.آن شب که دلی بود به میخانه نشستیم آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم 2.تا جمعه اینجام:نمایشگاه سراسری صنایع دستی -اراک –سه راهی خمین محل دایمی نمایشگاه ها –سالن A غرفه128-ساعت4 تا10 نمایشگاه خیلی خوبیه !تونستید حتما بیاید! 3.هروقت گوشیم دست مهسا-برادرزادم- بیفته.باید دنبال چیزای خارق العاده توش بگردم.مثل این یکی:بازم شراره دلارو دیوونه کرده /مامانش موهاشو عروسکی شونه کرده(ریتمیک بخونیدلطفا)نیم ساعته دارم می خندم. تهش:این پست و فقط برا این نوشتم که بگم نزنده نیستم.فقط خستمه !خیلی!
+ نوشته شده در  ساعت   توسط یک تلقینی خوشحال  | 

حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه حاشیه فک کنم دلیل خوبی باشه برای وبلاگی که خیلی وقته بروز نشده! الان-دراین لحظه_دقیقا نمیدونم چه کاره ام! شایدم یه ریزه قشنگی زندگیم که تا حالا باعث شده دووم بیارم همین یاشه!اما امیدوارم بزودی تو بطن زندگی قرار بگیرم .به زمان نیاز داره اما می شه !
+ نوشته شده در  ساعت   توسط یک تلقینی خوشحال  |